![]() |
![]() |
|
| عدالت نيست ميان من كه رايگان تنم را وا ميگذارم با ديگران، چند كاغذسبز فاصله باشد |
|
به تو مي خندند … گلهاي آفتابگردان ؟ نه … به خيالم به دورغهايت خيره شده اند …
حضوري پر رنگ از چهره در هم كشيده شده من … بهشتي روي زمين براي تو … و تو با آب و تاب يكي يكي خيالهايت را برايم واقعي مي كردي … من هم به خيال خودم باور … بيا بر خيالاتت آشيانه بسازيم … آخر آشيانه ما بايد مثل دروغهايت كم دوام باشد … بايد بگذارم اين روزها بر چشمانت شيرين نقش ببندند … باورت مي كنم … ادامه بده … |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 1:35 توسط bita |
|
|
روزهاي سال دارند منو ميشمارند منتظرند كه تموم شم..... اين روزهام ديگه منتظر تاريخ انقضا منند ........ ديگه كلمات هم با من نميسازند... براي اينكه گندش در نياد فاسد شدم هي به خودم عطر ميزنم... هر عطريم كه بزنم تو ميگي بو پالون مديو سوارم ميشي... منم از ترس اينكه نفهمي خرابم. باز همون عطرهارو ميزنم......
پ.ن : براي اينكه گوشيم زياد زنگ بخوره شمارمو به همه ميدم. پ.ن : اگه همه نمكاي دنيارم بپاشم روت بازم گند ميزني.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 0:22 توسط bita |
|
|
چاره چیست ؟ لحظهای که دستم بالا رفت ... نمیدانم نمیدانم قرار بود گلوی فرشته ها را بگیرم یا که نه نشانهای بود ... برای گرفتن اجازه تا بگویم هی دنیا ... من نابخشودهام
در اين هجوم وحشيانه ، زير سايه سنگين عابران ، من كجا تيكه هايم را پيدا كنم ؟
من نشسته ام اين بالا نامه اعمال خدا را گرفته ام دستم با يك ماژيك نارنجي تك تك اشتباهاتش را خط ميزنم ، نهايت بزرگواري هم به خرج دهم آخرش ميدانم سر از جهنم درمي آورد … آخر ميداني. اشتباهات جبران ناپذير زياد دارد. مثل آفريدن من … اين را به هيچ قيمتي نميشود بخشيد … گيرم جهنمي هم در كار نباشد
پ ن : كلاغ آخر قصه هم با ما سر ناسازگاري دارد.هميشه پيش از پايان قصه به خانه رسيده است و هر شب اين قصه لعنتي بي سرانجام ميماند پ ن : خودبزرگ بینی در مورد تو میشه اینکه تو هیچ گهی نیستی ولی فکر میکنی خیلی گهی … پ ن : خانوم لورا تو کارتون سرندی پیتی کجاست ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 4:20 توسط bita |
|
|
1 - اینکه گند میزنم به خودم، نه از سر جبر است و نه نادانی، که یکسره خودآگاهانه است. اصلن برای داناییست ... میخواهم بدانم ... میخواهم بدانم «گند زدن به من» چه لذتی دارد که برای آن با چنگودندان از روزگار پیشی میگیری . 2 - کافیست در این یک وجب اتاق چشم بگردانی تا ببینی چقدر همه چیز ناتمام است. عجیب اینکه همهء کلمات دستمالی شده اند و ذهنمان ، ناخودآگاه اجتناب می کند ازشان ، دیگر حتّی وقتیکه می گوئی "همه" ، همه فکر می کنند که "همه"ات حتماً کلّی استثنا دارد. شاید بهتر باشد یک گوشه بنویسیم ، بگذاریم که : اینجا "همه" و "هیچ" هایش ، استثنا بر نمی دارد . 3 - مسخره ترین نوعِ انتظار همانی است که منتظر پیدا شدن چیزی هستی که هرگز نداشته ای که بخواهی گم اش کرده باشی یا هرچی . فقط مانده ایم این وسط که این نشانی هائی که ازش داریم پس از کجا آمده اند؟ 4 ـ درسته عوضی ... این یک اسلحه است. پنج تا گلوله ... اولی برای این که به دروغ گفتی دوستم داری٬ دومی برای این است که دیگر مغرور نیستم٬ سومی برای تمام نامه های عاشقانه و چهارمی به جبران بوسه های دروغینت. پنجمی را برای خودم نگه داشته ام ٬ که دوستت دارم و با همه ی رذالتت دوستت خواهم داشت. هنوز معتقدم عشق زنده است. پنجمی را اول شلیک می کنم ... بدرود ...
پ ن : ... پ ن : تو مطمئنی دیشب آشغالا رو که می بردی بیرون، خودت رو نذاشتی سر کوچه و آشغالا برگردن خونه؟ پ ن : مردی در راه به نخلستانی رسید. در آنجا پیرمردی را دید: - سلام بر تو ای پیرمرد، خسته نباشی. می بینم که مشغول کاری هستی، چه کار می کنی؟ + استخوان شتر می مکم. - عجب! چرا استخوان شتر می مکی؟ از این پس استخوان شتر نمک. + پس چه بمکم؟ - این را که میبینی درخت نخل است. از آن خرما بکن و بمک. + واقعا؟ آیا بهتر از استخوان شتر است؟ - بلی، بمک تا ببینی. + باشد. بگذار بالای درخت برم. آها، کمی دیگر بروم. ها! رسیدم. حالا دانه ای بکنم و بمکم ...... مممم .....آآآآآری، چقدر بهتر است. - هاها! آری، نگفتم؟ حالا تا آن بالا هستی یک دل سیر بمک. + ممممم ... مممم .... آری آری. خیلی خوب است... اندکی صبر کن تا از درخت پایین بیایم. آها! کمی مانده... هان،... رسیدم ... ای مرد دانا تو امروز درس بزرگی به من دادی و مرا خر خویش ساختی. اکنون سوارم شو تا با هم برویم. - باشد. برویم. ... پیتیکو ... پیتیکو ... پیتیکو
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 1:17 توسط bita |
|
|
زیاد تنگ می شود این روزها ... مدرسه ... بوی خاک و وسوسه ... خیس شدن های شبانه و ... این شبها را به چه باید بخشید ؟ منتظر ماندن برای زنگ تلفن تا کی ؟ توی کوچه های پشت مسجد به دنبال بوی تنت می گردم ... به دنبال صدای بوسه هایی که ردشان تا ابد خواهد ماند روی گونه های کسی که بودنش را به ... ادامه اش را یادت می آید ؟ دوستش دارم ها را کجا باید حواله کرد ؟ کی برگه های این امتحان را جمع می کنند ؟ منتظر میمانیم تا بگذرد این روزها ... همانطور که تو خواسته بودی ... چه می خواهی ؟ بمانم در کلاسم و با نیمکت های خالی بازی کنم ؟ شایدم فکر می کنی بچه بازی های این روزهایم دلبستگیست ؟ می شناسیم ... طعم خیس شدن های شبانه ام را چشیده ای ... هنوز هم شبها به زنگ تلفن از خواب بیدار می شوم ... به اتاق ساکت نگاه می کنم ... نترسم ؟ این روزها نقاشی های زیبا در تصوراتم می کشم ، موقع رنگ کردن که می شود ، مثلا رنگ واقعیت ... گند می خورد به همه چیز ...
پ ن : دیگر وقتش بود که خیانت کنم ... پ ن : رفته بودم توی انباری هروئین بکشم که پدرم در را باز کرد و با یک زن غریبه آمد تو. پ ن : هر کسی بهم سلام کنه بهش فحش می دم ... خب منم غرور دارم پ ن : باران که ببارد ، فقط عاشقها و کرمها بیرون میآیند . برای زیر باران بودن باید خاکی بود.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 0:21 توسط bita |
|
|
اول : يك شالگردن بلند و رنگارنگ دارم
من توی زندگی یک چیز ندارم آن یک چیز را هم گذاشته ایم برای نداشتن که هم فعلا همه تقصیرها را حواله اش کنم هم خودم را گول زده باشم که زندگی آم روی قشنگش را گذاشته بعدترها یواشکی نشانم دهد ... رولت روسی (Ruleta Rusa)؛ نوعی قمار با زندگی: تنها یک گلوله در هفتتیر قرار میدهند. هفتتیر را روی شقیقه میگذارند، شرطبندی میکنند و ماشه را میکشند.
چهارم : |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 1:14 توسط bita |
|
|
می دوني بازي روزگار چيه؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم. بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 16:41 توسط bita |
|
|
كا ش ميشد روي پيشونيش با چسب ميزدم :
آدم به اين سادگي از عشقش دست نمي كشه ! يه تيكه مونده اين ته از دلت ! اونم ميندازم جلو سگ ! سگه هم يه نگاه به من ميكنه و راهشو كج ميكنه و ميره ..... اميدوارم وقتي برميگردي خيلي دير نشده باشه..!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 4:25 توسط bita |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خانه من براي 2 نفر كوچك است !
براي همين هميشه بايد تنها بمانم! من نگفتم برگرد! چرا برنگشت ؟ پس خدا اين وسط چيكاره بود؟ |
| نوشته های پیشین |
|
87/01/01 - 87/01/31 86/11/01 - 86/11/30 86/09/01 - 86/09/30 |
| پیوندها |
|
دوستت دارم فرشته ام پگاه ( محمد) چای تلخ ( آرزو جونم ) زندگی باید کرد وبلاگ داييمه ( طراحيش تكه خدايي ) |
|
RSS
|