زیاد تنگ می شود این روزها ... مدرسه ... بوی خاک و وسوسه ... خیس شدن های شبانه و ... این شبها را به چه باید بخشید ؟ منتظر ماندن برای زنگ تلفن تا کی ؟ توی کوچه های پشت مسجد به دنبال بوی تنت می گردم ... به دنبال صدای بوسه هایی که ردشان تا ابد خواهد ماند روی گونه های کسی که بودنش را به ... ادامه اش را یادت می آید ؟ دوستش دارم ها را کجا باید حواله کرد ؟ کی برگه های این امتحان را جمع می کنند ؟ منتظر میمانیم تا بگذرد این روزها ... همانطور که تو خواسته بودی ... چه می خواهی ؟ بمانم در کلاسم و با نیمکت های خالی بازی کنم ؟ شایدم فکر می کنی بچه بازی های این روزهایم دلبستگیست ؟ می شناسیم ... طعم خیس شدن های شبانه ام را چشیده ای ... هنوز هم شبها به زنگ تلفن از خواب بیدار می شوم ... به اتاق ساکت نگاه می کنم ... نترسم ؟ این روزها نقاشی های زیبا در تصوراتم می کشم ، موقع رنگ کردن که می شود ، مثلا رنگ واقعیت ... گند می خورد به همه چیز ... پ ن : دیگر وقتش بود که خیانت کنم ... پ ن : رفته بودم توی انباری هروئین بکشم که پدرم در را باز کرد و با یک زن غریبه آمد تو. پ ن : هر کسی بهم سلام کنه بهش فحش می دم ... خب منم غرور دارم پ ن : باران که ببارد ، فقط عاشقها و کرمها بیرون میآیند . برای زیر باران بودن باید خاکی بود.
+ دختری متولد سپتامبر |
| ||||||