1 - اینکه گند میزنم به خودم، نه از سر جبر است و نه نادانی، که یکسره خودآگاهانه است. اصلن برای داناییست ... میخواهم بدانم ... میخواهم بدانم «گند زدن به من» چه لذتی دارد که برای آن با چنگودندان از روزگار پیشی میگیری . 2 - کافیست در این یک وجب اتاق چشم بگردانی تا ببینی چقدر همه چیز ناتمام است. عجیب اینکه همهء کلمات دستمالی شده اند و ذهنمان ، ناخودآگاه اجتناب می کند ازشان ، دیگر حتّی وقتیکه می گوئی "همه" ، همه فکر می کنند که "همه"ات حتماً کلّی استثنا دارد. شاید بهتر باشد یک گوشه بنویسیم ، بگذاریم که : اینجا "همه" و "هیچ" هایش ، استثنا بر نمی دارد . 3 - مسخره ترین نوعِ انتظار همانی است که منتظر پیدا شدن چیزی هستی که هرگز نداشته ای که بخواهی گم اش کرده باشی یا هرچی . فقط مانده ایم این وسط که این نشانی هائی که ازش داریم پس از کجا آمده اند؟ 4 ـ درسته عوضی ... این یک اسلحه است. پنج تا گلوله ... اولی برای این که به دروغ گفتی دوستم داری٬ دومی برای این است که دیگر مغرور نیستم٬ سومی برای تمام نامه های عاشقانه و چهارمی به جبران بوسه های دروغینت. پنجمی را برای خودم نگه داشته ام ٬ که دوستت دارم و با همه ی رذالتت دوستت خواهم داشت. هنوز معتقدم عشق زنده است. پنجمی را اول شلیک می کنم ... بدرود ... پ ن : ... پ ن : تو مطمئنی دیشب آشغالا رو که می بردی بیرون، خودت رو نذاشتی سر کوچه و آشغالا برگردن خونه؟ پ ن : مردی در راه به نخلستانی رسید. در آنجا پیرمردی را دید: - سلام بر تو ای پیرمرد، خسته نباشی. می بینم که مشغول کاری هستی، چه کار می کنی؟ + استخوان شتر می مکم. - عجب! چرا استخوان شتر می مکی؟ از این پس استخوان شتر نمک. + پس چه بمکم؟ - این را که میبینی درخت نخل است. از آن خرما بکن و بمک. + واقعا؟ آیا بهتر از استخوان شتر است؟ - بلی، بمک تا ببینی. + باشد. بگذار بالای درخت برم. آها، کمی دیگر بروم. ها! رسیدم. حالا دانه ای بکنم و بمکم ...... مممم .....آآآآآری، چقدر بهتر است. - هاها! آری، نگفتم؟ حالا تا آن بالا هستی یک دل سیر بمک. + ممممم ... مممم .... آری آری. خیلی خوب است... اندکی صبر کن تا از درخت پایین بیایم. آها! کمی مانده... هان،... رسیدم ... ای مرد دانا تو امروز درس بزرگی به من دادی و مرا خر خویش ساختی. اکنون سوارم شو تا با هم برویم. - باشد. برویم. ... پیتیکو ... پیتیکو ... پیتیکو
+ دختری متولد سپتامبر |
| ||||||